دامن قرمز ماجان

13109130_1581976508799305_796555054_n_002

عکس:کیارنگ علایی

عکس نوشت :زهره صحت

یک عصر پنج شنبه وقتی خورشید پشت کوه می افتاد؛ماجان از حمام عمومی بیرون آمد که قاسم را نشانش دادند. او 17سال داشت که سر سفره عقد قاسم نشست.از آن روز 12سال می گذرد. این را تک درخت حیاط خانه کاهگلی که برای شب عروسی ملیحه کاشته اند؛ شهادت می دهد.خانه کاهگلی دو اتاق داشت ویک آغل!

اتاق ها در سمت راست ، آغل گوسفندان در سمت چپ کنار دالان ورودی و یک تنور گوشه دنج حیاط !چاه را بعدها که لوله کشی آب از شهر رسید پوشاندند.یک شیر آب گذاشتند.قاسم، این خانه را به شوق آوردن عروسش با خشت وگاهگل در کمتر ازیک هفته ساخت .بدهکاریش را به کدخدا از شاباش های شب عروسی پس داد.خانه ی چسبیده به این حیاط؛خانه پدری قاسم است. قاسم باریک است ،بلند، مهربان ونگاه گیرایش درجان ماجان آتش روشن می کند.او قبل از کم آبی روستا کشاورز بود اما حالا چند سالی می شود که در معدن سنگ ،کارگر استخراج است.او محکم بیل می زند و مورد توجه سرکارگری است که هر روز غم هایش را با دو پاکت سیگار دود می کند.پیراهن قاسم بوی خاک،دود سیگار وعرق مانده را همیشه با هم دارد. او قبل از شستن لباسهای شوهرش آنها را بو می کند تا قاسم را در ریه هایش تا غروب انباشته کند.مادر قاسم می گفت :ماجان بچه اش نمی شود. از روزی که به این خانه آمد،رنگش زرد بود.اما قاسم او را با رنگ زردش دوست دارد.

ماجان چندسالی است که با یک موجود در وجودش کلنجار می رود.کلنجاری سخت ومبهم.این موجود که او اسمش را خرچنگ گذاشته؛ روز به روز بدترکیب تر و گنده تر می شود و ماجان ضعیف تر.این خرچنگ اجازه بچه داشتن از قاسم را به او نداده است.او گاهی اوقات با این آقا یا خانم خرچنگ حرف می زندو همه ی ما ه های این 12 سال را به انتظار یک اتفاق تازه ومهم گذرانده است.کمر ماجان از شب گذشته یک درد خوشایند دارد.دردی که با بودن قاسم ارتباط مستقیم دارد.

قاسم این خانه را به خاطر حضور دائمی ماجان دوست دارد.به وقت غروب او قالیچه یک متری لاکی رنگ را گوشه حیاط زیر پنجره پهن می کند ؛منتظر می ماند ،یک انتظار کش دار لَذت بخشِ پر اضطراب!

آفتاب که از خودنمایی کردن،دست کشید؛قاسم پیچ کوچه را رد می کند . مثل سالهای دور قلبش تند می زند.تند ،تند.در خانه که باز شد؛اول بوی ماجان می آید .بعد صدای خداقوتش با بوی غذای روی تنور مثل یک فرش قرمز برای استقبال ازاو روی زمین پهن می شود.

قاسم؛ همه چیز های این خانه را دوست دارد ؛از صدای زنگوله گوسفندان که بر دیوار آغل نشسته ،تا بوی آش رشته نذری که ردش بر همه جای خانه است ،همه چیز،همه چیز این خانه را دوست دارد خصوصا دامن قرمز ماجان را...


هیچ نظری برای این مطلب وارد نشده است!