هشت سرباز

Reuters / Wednesday, December 23, 2015

f

Service members from several units at Bagram Air Field, Afghanistan, pay their respects during a fallen comrade ceremony held in honor of six Airmen December 23, 2015. The six Airmen lost their lives in an improvised explosive attack near Bagram, Afghanistan December 21, 2015. REUTERS/Tech. Sgt. Robert Cloys/455th Air Expeditionary

Wing/USAF/Handout via Reuters

 عکس نوشت:زهره صحت

ما هشت سرباز بودیم.اسم من اَلِکس است ؛راوی این داستان تلخ! از پدر ومادری امریکایی نویسنده به دنیا آمدم.قطعا پدر ومادرم زمان کودکیم تصور نمی کردند؛فرزندشان تمایلی به خدمت در نیروی هوایی امریکا داشته باشد.الکساندر با ماهیتی امریکایی_برزیلی،شیفته ی گل های سفید پوشیده شده بر تن درختان در ماه مِی بود .پیتر از یک خانواده آسیای شرقی در امریکا متولد شده بود.یادم هست مادرش موسیقی تدریس می کرد.لِئوناردو نوازنده ساکسیفون بود.او به اجبار پدر دموکراتیک اش به ارتش پیوست. کِوینِ مهربان ودوست داشتنی کم حرف بود. هیچ کداممان نفهمیدم چرا و از کجا به نیروی هوایی امریکا گره خورده بود.اجداد اِستِفان و رُوبرتو از زمان جنگ جهانی دوم به امریکا مهاجرت کرده بودند.دوستی این دو نفر از ارتباط خانوادگیشان بود.بعدها به شکلی خاص که نوعش را نمیدانم به هم وابسته شدند.زمانی که اِستِفان تصمیم به استخدام در ارتش گرفت ؛روبرتو هم بدون تردید همان راه را انتخاب کرد.به گمانم از ترس تنها ماندن این مسیر را برگزیده بود؛ این موضوع را از میان حرفهایش استنباط کردم!

هشتمین نفر جَک بود؛همیشه اخم هایش در هم کشیده بود.اصلا به دل نمی نشست اما یک کاریزمای خاص در رفتارش موج می زد که آدمها غیر ارادی مجبور به پیروی از او می شدند.او فرزند خوانده یک خانواده سیاه پوست بود.

بغض نگفته هایم به شدت سنگین است و کلافگی لب وچشم هام هم غیر قابل کنترل! هر کدام از ما با آرزوهای کاملا ساده شاد بودیم.از زمان آشنایی این هشت سرباز تا هم اکنون که من و رُوبِرتو در مراسم بزرگداشت رفیق هایمان هستیم 5 سال می گذرد. دلم گرفته از اینکه انسانهایی مثل گردان 455 مامور می شوند تا به بهانه برگرداندن آرامش،صلح و دفاع از مردم به اصلاح بی پناه بجنگند و بِکُشند تا کشته نشوند.اما گاهی ورق برعکس می شود.جنگ زخم عمیقی بر آرزوهای ما بود.

تمام مدتی که سرم پایین است تا این مراسم یادبودِ دردناک انجام شود؛ به همه ی ثانیه ها از آشنایی مان تا زمان منفجر شدن آن سکونت گاه موقت در نزدیکی بَگرام افغانستان فکر می کنم. به هوای راکد عصرهای یک شنبه ی خانواده جَک،به اشک های پُر از غم نبودن فرزند که از گوشه چشم های مادر پیتِر غلط می زند،می زند ، می زند؛ می ریزد روی کیبورد پیانو و به نت تبدیل می شود. به غم سنگین چُمباتمِه زده پشتِ درِ اتاقِ دست نخورده ی کِوین و به ساکسیفون بدون نوازنده فکر می کنم.

فکر می کنم به کشته شدن اَلکساندر و گل های بهاری که او را شاعر نکرد.امان از صدای سوت زدن های جَک که هر روز به صبحِ قرارگاه می چسبید و بر روحمان خورشید می شد.حالا این خورشید در حال غروب کردن است.

فکر می کنم به صدها همهمه ی مهیب کِش دار که همیشه در سرمان زنگ می زند.

فکر می کنم به آسیبهای روانی این جنگِ لعنتیِ طلسم شده که هرکجا سر می چرخانیم؛ هست.از آپارتمان بغلی تا مرزهای اطراف ؛آسمان،زمین و دریا بوی بغض گرفته؛امان از این جنگ،جنگ،جنگ که همه ی انسانها را فارغ از نژاد سیاه ،سفید ، زرد و سرخ در خود می کشد و هر روز خون می مکد.

فکر می کنم به روح زخمی و التیام نیافته دو نفر باقی مانده از آن گروه هشت نفره گردان 455،به بیست و یکم هر ماه که حال ما بدتر می شود.لعنت به ماه دسامبر!

لعنت به جنگ این غده سرطانی حجیمِ بدخیم که هیچ وقت تسکین پیدا نمی کند.

لعنت به این روزها که تا گلو پاییز است.

لعنت به سلولهای خاکستری مغزم که از این فکرهای مسموم وسواس گونه در حال ترکیدن است.انگار این دستگاه مکش مریض خیال خاموش شدن ندارد.حتا در این مراسم یادبود...

هیچ نظری برای این مطلب وارد نشده است!