پلیکان های سفید

Abbas_Attar_4

عکس:عباس عطار

مدت هاست که می خواهم بنویسم ،از خودم ،از شاهین ،از یک جوان20 ساله بدون پا ؛ از خانه ی پدری پر از درختان پاپایا .این خانه نزدیک سینمای بزرگ در مرکز شهر بود ومن هرشب در رختخواب روی پشت بام به صفحه ی سینمای تابستانی خیره میشدم .چشم هایم از صدای رادیوی پدرم که به پشه بند یک نفره اش چسبیده یا از صدای هیاهوی مردمی که نیمه شب از سینماها به کوچه ها ریخته می شد؛حیرت زده بود. یک شب گرم از تقویم ماه آگوست که سینما پّر از بادبزن های شرجی کشیده ی مردم بود وصدای خنده شان به فواره خاموش میدان شهر می رسید.آسمان سیاه یکباره منفجر شد !

من پرتاب شدم ؛اول فکر کردم ، انفجار پیش آمده یکی از سکانس های پر هیجان فیلم است ومن دچار توهم شده ام .بعد فکر کردم خدا به خاطر اینکه دزدکی فیلم ها را تماشا میکردم، مرا مجازات کرده و اما بعدها فهمیدم کارهای بزرگ تری هست که طعم گناه دارد.پاهای من ،نبودن صدای رادیوی پدرم ، صفحه سفید سینما ،خنده های مردم شهر،ماهیِ سیاه کوچک منتظر نشسته در حوضِ حیاط خانه و زخمی عمیق که روح آدم های شهرم را خراش داده بود ؛قربانی این طعم بد گناه بود.بمب را چه کسی کاشته بود را نمیدانم .دوست دارم بدانم اما چندسالی است که شرجی بادبزن هایِ تماشاگران بر پاهای مصنوعی من رسوخ کرده ؛تابستان وزمستان آزارم میدهد.هنوز یادم هست؛ شوق وهیجان نوجوانی ام در پاهایم جمع و به پَر پرواز تبدیل می شد.آبی بودم ،آبیِ آبی

و اما این سالها مدام پلیکان های سفید مهاجر را  تماشا می کنم؛حتا این پرندگان هم برای شنا کردن و به پرواز در آمدن در آسمان آبی نیاز به دو پا دارند.

اما من جوان 20 ساله ی بدون پا...

هیچ نظری برای این مطلب وارد نشده است!
:
:
:
:
:
اگر تصویر نمایش داده نشده است و یا خوانا نیست، لطفا بر روی آن کلیک کنید تا عبارت جدیدی نمایش داده شود.