هشت سالگی

efb68b9689c7456ebf0825c90055a947_ld

Photo: Victoria _ Ivanora

    هشت ساله که بودم ؛سه آرزو داشتم.اول اینکه یک بانوی فرانسویی نویسنده باشم با یک گوشه دنج تنهایی وگردنبندی بر گردن که یادگار مادرم الیزابتا باشد.یک خانم موقر ودر نهایت متفکر.آرزوی نویسنده شدن شاید به خاطر خیره شدن به ابرهای کلافه قبل از باران شکل گرفت.

آرزوی دومم این بود که تبدیل به سنجاقکی از نژاد اُودوناتا با چشمان مرکبی بزرگ شوم و مانند صدای جورج براسون پروازی رقص گونه بر جریان آب داشته باشم تا بتوانم با چشمهای درشت و برآمده دنیا را فراخ تر ببینم وحتا شاید پشت پرده دنیا را مثل همان هایی که به آنها گفته می شود تصویر بردار پشت صحنه فیلم مثلا با یک دوربین فیلمی 16 میلیمتریی ضبط کنم و توانایی طی کردن مسافت های زیادی را نسبت به زادگاهم در محله مونتمارتر را داشته باشم وحتا از ارتفاع زیاد و برای طولانی مدت به حالت بال زدن وسر خوردن پرواز کنم.چقدر فکر کردن به یک سنجاقک نویسنده هیجان انگیز است.

ومی ماند آرزوی سومم ،زانو زدن در مقابل کشیش در کلیسای نوتردام واقع در ایل دولا سیته با لباس سفید از جنس گیپور بدون ماتیک قرمز( همیشه رنگ صورتی را بیشتر دوست داشتم) .این آرزو از آن زمان که صدای چرخ خیاطی مادر بزرگ برای دوخته شدن لباس عروس گیپور به عنوان هدیه ی تولد هشت سالگی در اتاق زیرشیروانی پیچید؛تا حالا ذهنم را غلغلک می دهد.

بیست وپنج سال وچهل روز وهفت ساعت پیش تنها گوشه دنج خانه ما میز دونفره صبحانه الیزابتا و شوهرش بود؛یک میز دایره کوچک با رومیزی گلدار ویک گلدان شیشه ای ساخت چکسلواکی با گلهای تازه ؛ گاهی صدای قورت دادن آب بوسیله ساقه های رز هلندی سکوت خانه را پر از تَرک و هوای کاغذهایم را مرطوب می کرد. زمان نبودنشان پشت این میز می نشستم . سه آرزویم را روی میز می چیدم و با آنها صحبت می کردم . تکلیف های مدرسه در میان این سه نقش در حال چرخش بود درست مثل یک مِری گو راند .تنها تفاوت موجود؛ انگار مداد من کوچک تر از مداد سنجاقکم بود و اما حالا دلم میخواهد بدانم رویاهایم در کجای این دنیا نشسته اند.

رهگذر [ ۰۴ مرداد ۱۳۹۴ ]

متن زیبایی بود. ساده و عمیق.

و اما آرزوها
گویا این اولین بافته های ذهن بشر همیشه سوار بر مرکبی تیزرو تر از ذهن , از مقابل ما گذشته اند.

یک روز بر بال پروانه ای زیبا , رقص کنان از دسترس کودکانه ما دور می شد.
یک روز سوار بر توسن روزگار در پی اش تنها غبار راه خوردیم.
و یک روز آرزوها را دیدم بر پشت توده ای ابر که به تاخت باد , در گوشه افق یک کویر از نظر محو می شد. و من مبهوت بافته هایم مانده بودم.


sadegh [ ۰۲ مرداد ۱۳۹۴ ]

زیبا بود


:
:
:
:
:
اگر تصویر نمایش داده نشده است و یا خوانا نیست، لطفا بر روی آن کلیک کنید تا عبارت جدیدی نمایش داده شود.